تبليغاتX
قفس بی مرز

قفس بی مرز

خیابون کاخ رو می‌رفتم پایین.توی ترافیک سنگین عصر پنج‌شنبه.منتها الیه راست خیابون بودم.هر دقیقه فقط چند سانتی‌متر ماشین‌ها جابه‌جا می‌شدند.یک لحظه توی آینه بغل یک پراید آﮊانس با راننده‌ی ریشو رو دیدم که داره سعی می‌کنه مماس با من رد بشه،در شرایطی که کنارم به اندازه‌ی یک موتور فضا بود.یک تک بوق زدم و اشاره کردم که داری می‌زنی.صدای خندیدن سرنشین‌های پراید که تو مایه‌های خود راننده بودند رو شنیدم.انتظار داشت من از ترس این‌که بمالونه به چپ منحرف بشم و برم توی بغل ماشین‌های کناری.جدن موقعیت منزجرکننده‌ای بود.از عصبانیت می‌لرزیدم.وقتی ترافیک باز شد دو راه داشتم: یا راه بدم و راننده‌ی پراید برای همیشه به من بخنده یا هرطوری شده راه ندم.سفت به فرمون چسبیدم و گاز دادم.صدای فریاد و فحشش رو از دور می‌شنیدم.تا شب یک صافکار سیار پیدا کردم و خط افقی سیاهی که آینه‌ی پراید روی در عقب و صندوق انداخته بود با پولیش از بین رفت.احساس رضایتم قابل مقایسه با هزینه‌ی صافکاری نبود.

 

واقعیت این هست که جریان بالا و حتا خیلی بدترش برای هر راننده‌ی زنی دور از ذهن نیست.من اگر تعریف کنم می‌تونم کتاب بنویسم.جالب‌ترینش اتهامم در پرونده‌ی کلانتری* بود فقط و فقط با عنوان "سبقت از ماشین پلیس" و جریان تعقیب و گریزی کبرا یازده مانندی که دو هفته‌ای سرگردانم کرد.همه‌ی این ها رو گفتم تا به این نتیجه برسم که خیلی‌هامون به‌شدت از تصادف کردن می‌ترسیم و مردها اغلب از این ترس سوء‌استفاده می‌کنند در صورتی که گاهی شکسته شدن یک آینه یا چراغ یا یک خط روی ماشینارزشش رو داره.

*= یعنی این بلاگفای شٍت دو ساعته منو مچل خودش کرده تا یک لینک جلوی این مساوی بذارم.به نظرم وقتشه از این جا مهاجرت کنم :(

می خواستم بگم پست 49(برق رفت) مربوط به همین جریان بود.
+ نوشته شده در  شنبه 25 آبان1387ساعت   توسط شعله  | 

همانا درمیهمانیها و عروسی‌ها جانب احتیاط و اعتدال را رعایت کنید تا بعدتر با لب‌هایی گزیده به تماشای فیلمشان ننشینید.
اصولن من آدم زیاد جلفی نیستم ولی توی فیلم‌ها ازشدت جوگیری خودم حرص می خورم ونچ‌نچ‌کنان نگاه می‌کنم.توی هر صحنه‌ای یک عدد من هست که یا داره با تمام قوا با آهنگ بندری خودشو می‌لرزونه یا با آهنگ باباکرم حرکت‌های غلیظ اجرا می‌کنه و کلن هر  ادا و حرکتی که بلد هست یا به ذهنش می‌رسه رو پیاده سازی می‌کنه. این مدل هیجان‌زدگیم ممکنه تعبیر به بی‌کلاسی بشه ولی خب من برای مهمونی‌هام ترجیحم آدم های گرم و خوشحال هستند.

+ نوشته شده در  شنبه 25 آبان1387ساعت   توسط شعله  | 

 
Directory of General Blogs