جالبی این ارتباطهای صرفن نوشتاری اینه که خیلی آسوده میتونی شبیه دو نقطهدی باشی ٬حالا گیرم بین یک جمع سیاهپوش٬پر از بغض نشسته باشی و تنها عذرت ـ بهانهت- برای تایپ کردن ارائهی زودهنگام پایاننامته.
هیچوقت ندیدم پلیس کسی رو بخاطر سرعت کم جریمه کنه.مگه نه اینکه اگر نسبی حساب کنی ماشینی که به خیال رانندهش با احتیاط و مراقب با سرعت لاکپشتی حرکت میکنه برای ماشینی که با حداکثر سرعت مجاز لاین خودش در حرکته٬مثل این میمونه که وسط اتوبان پارک کرده؟
من با این حداکثر سرعت مجاز هم مشکل دارم٬حداکثر سرعت مجاز اتوبان کرج ـ قزوین ۱۲۰km/h! انصافن دیدید تو لاین سرعتش کسی زیر ۱۴۰km/h بره؟یا مثلن تابلوی حداکثر سرعت جاده رشت ـ لاهیجان ۸۰km/h که فکر کنم مال ۲۰ سال پیش هست و هنوز عوضش نکردند.این حداکثر سرعتها چرا اینانقدر کمه؟ که پلیس راحت بتونه خیلیها رو جریمه کنه و پول خوبی به جیب بزنه؟که رانندهها تا دوربین پلیس رو میبینند میخ ترمز کنند و خطر تصادف بالا بره؟
مگه این گواهینامه پایه دو برای رانندگی تو جاده هم نیست؟پس چرا هیچ آموزشی در مورد رانندگی در جاده نداریم؟نکاتی مثل اینکه" توی پیچ تند جاده یا موقع برف و باران٬ترمز شدید گرفتن خطرناکه و باید دنده کم کرد" یا "در روز هنگام مه شدید باید چراغهای ماشین روشن شود" رو همه با آزمون* و خطا یاد بگیرند؟یا خطرناکتر از همه رانندههایی که موقع دور زدن در جادههای کمعرض به جای اینکه در شانهی خاکی منتظر بمانند٬بین دو لاین موافق و مخالف میایستند! یا خیلی نکات دیگه...
آموزش درکجا؟آموزشگاههای رانندگی که به دودرهبازی و هرج ومرج عادت کردند ـ من سه سال پیش پنجتا مربی عوض کردم و یکبارم خود آموزشگاه روـ یا آیین نامه ی جامعی! که میفروشند.
در مورد وضع خراب جادهها وتعداد زیاد سرعتگیرها وماشینهای اسقاطی هم حرفی نمیزنم که به جهت تکراری بودن جزو پیشفرضهای رانندگی در ایران هست.
وقتش نیست به جای تصویب قانونهای رنگارنگ امنیت اخلاقی و تقوا و عرفان با مفهومهای مندرآوردی ذهنی٬بودجه رو تخصیص بدید به طرحهای آموزشی و امنیت بدیهیاتی مثل جان و مال مردم؟
*=مرسی خانومه سارا نتا
"راهی پیدا کردهام که تا ابد با هم دوست باشیم
راهم ساده است
من میگویم چه کار کنی٬تو هم همان کار را میکنی."
شل سیلور استاین
پروندهی بعضی آدمها٬به سادگی به بایگانی نمیرود.خواه ناخواه حضورشان در زندگیت پررنگ است. نمیخواهم درمورد داغ عشقی که در دل مانده و با هر جرقهای شعلهور میشود صحبت کنم.برای من به وضوح تکلیف عشاق قدیمی روشن است٬ تکرار رومنس به قبر کهنه شکافتن میماند.نمیتوانم تصور خوبی از شروع دوبارهی رابطهی عاشقانهای که تمام شده ـ بعد از اینکه دلت آمده رابطههای جدیدی را شروع کنی نه یک وقفهی معمولی ـ داشته باشم حتا اگر آن بازگشت به ازدواج! ختم شود.
درگیری ذهنم٬جایگزینی رابطهای که تمام شده با رابطهای از نوع دیگر است.مثالش شاید دوستی معمولی یا رابطهی کاری بعد از یک عشق پرسوز و گداز ٬یا حتا رابطهی دوستی زن و شوهری که متارکه کردهاند.
اینکه بتوانی با کسی که زیر و بم زندگیاش ٬جای زخمش٬مزهی لبهایش را از بر بودی٬ فاصلهی جدید را حفظ کنی در عین صداقت و دوستی.اینکه با تداعی خاطرات در ذهنت بطور آنی از او منزجر یا شیفتهاش نشوی .اینکه حسادتت را مهار کنی.اینکه بنا به یک حس دور با او نخوابی. در یک جمله توانایی سازگار کردن خودت با موقعیت جدید را داشته باشی.و از یک سمت طرف مقابلی که ممکن است روی حساب رابطهی قدیمتان توقعاتی داشته باشد که در تعریف رابطهی جدید نگنجد.که در صورت نه شنیدن احساس سرخوردگی کند.نمیدانم چقدر میتواند این رابطهی جدید سالم باشد٬اصلن میارزد؟
رابطهی جدید با آدمی که ـ به هر دلیلی ـ پروندهاش بسته نمیشود و نه همهی آدمهای رابطههای زندگی. و نه بهخاطر انتقام و پوززنی که در این صورت موقعیتت فقط ترحم برانگیز است.
رفته رو تردمیل به دکتره میگه نمیشه حالا یه تست سادهتر بدم مثلن بشینیم با هم شطرنج بازی کنیم.
دختر از پنجره٬از پنجرهی طبقه چهارم خودشو انداخت پایین.کوبیده شد به زمین٬با صورت.له شد.بدون هیچ مقدمهای٬صدایی.کارگرهای ساختمون اون پشت مشغول کار بودند.مبهوت مییان خبر میدن.و بعد فریادی که رو به نگاههای هراسان خیره شده به ازدحام میگه :دعوا شده!٬برید بیرون.
چهطور تونست؟با کدوم جرأت؟اون وسط رو هوا٬بین طبقه دو و سه٬ پشیمون نشد؟چرا اینکارو کرد؟چرا بدون برنامهریزی؟!چرا مثلن نه از ساختمون دانشکده علومپایه به اون بلندی؟زندگی کوتاهش تموم شد اما چرا اینطوری٬از طبقه چهارم...اگر نمی مرد چی؟پدر و مادرش چهطور تاب دیدن پیکر از هم پاشیدهشو دارن؟
